تبليغاتX
دخترانه های دو لیلی
دخترانه های دو لیلی

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو!

ای عشق همه بهانه از توست
من خامشم، این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی
وین زمزمه‌ی شبانه از توست

من انده خویش را ندانم
این گریه‌ی بی‌بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان
در خرمن من زبانه از توست

افسون شده‌ی تو را زبان نیست
ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟
طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گر نه، غم نیست
مست از تو، شرابخانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست

من می گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست

 

من می‌گذرم خموش و گمنام
آوازه‌ی جاودانه از توست

رودها در جاری شدن وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند

کوه ها با قله ها و دریا ها با موج ها معنی پیدا می کنند وانسانها

همه انسانها با عشق فقط با عشق. پس با ر خدایا برمن رحم کن

بر من که می دانم ناتوانم رحم کن باشد که خانه ای نداشته باشم

باشد که لباس فاخری برتن نداشته باشم باشد که حتی دست و پای

نداشته باشم. اما نباشد  هرگز نباشد که در قلبم عشق نباشد

هرگز نباشد.

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 10:54 PM توسط آوا و غزاله | |

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

 

روزی که کمترین سرودبوسه است

 هر انسان

برای هر انسان

برادری ست.

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

افسانه ایست

و قلب

برای زندگی بس است.

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر اخرین حرف دنبال سخن نگردی

 

روزی که اهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر اخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم

 

روزی که هر لب ترانه اییست.

تا کمترین سرود بوسه باشد .

 

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

 

روزی که ما دوباره برای کبوتر هایمان دانه بریزیم...

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم ...

جیر جیرک به خرس گفت : عاشقت شدم . خرس گفت: الان وقت خواب زمستانی من است .وقتی 6 ماه دیگه بیدار شدم اونوقت با هم صحبن می کنیم .خرس خوابید وقتی بیدار شد جیر جیرک را ندید .خرس نمی دانست که جیر جیرک ها 3روز بیشتر عمر نمی کنند ...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 2:4 PM توسط آوا و غزاله | |

من در حصار دلتنگی هایم

در جستجوی تو هستم

خاطره هایی بی رنگ را میبینم

چه خیال بی جانی

و دلتنگی من بیش  از ان است

که به امید واهی لبخند تو خشنود شوم

اما هنوز در این حصار غم زده

زندانی احساست  هستم

نمی دانم حکایت غربیست

گاهی دلم برای دلتنگی نیز

 تنگ می شود

این ثانیه ها چه بی رحمانه می گذرند

بی خبر از اینکه  رد پایی در پسشان جامانده

همچنان که از مرگ نمی شود فرار کرد

انگار برای دلتنگی هم راه گریزی  نیست

انگار دیگر دست خودم نیست

انقدر دلم برایت تنگ شده

که  به اندازه باران صدایت می کنم

کاش می توانستم فریاد بزنم

من در حصار دلتنگی هایم جامانده ام

 hesar

یکی را دوست می دارم ولی افسوس او هرگز نمیداند

 نگاهش می کنم شاید بخواند راز پنهانم

 که اورا دوست می دارم

 ولی افسوس و صد افسوس

 که او هرگز نگاهم را نمی خواند

 به برگ گل نوشتم من

 تو را من دوست می دارم

 ولی افسوس او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند.

 شبانگه گفتم ای مهتاب

 سرراهت به گوش او سلام من رسان و گوی

 تو را من دوست می دارم

 ولی افسوس چون مهتاب روی بسترش لغزید

 یکی ابر سیه آمد که روی مه بپوشاند

 صبا را دیدم و گفتم

 صبا دستم به دامانت

 بگو از من به دلدارم

 تورا من دوست می دارم

 ولی افسوس و صد افسوس

 ز ابر تیره برقی جست

 که قاصد را میان ره بسوزاند

 کنون وامانده از هر جا

 دگر با خود کنم نجوا

 یکی را دوست می دارم

 ولی افسوس او هرگز نمی داند……..

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 7:41 PM توسط آوا و غزاله | |

آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو شکستين
کمر به کشتن عاطفه بستين
شما که روي دل قيمت گذاشتين
که حرمت عشق رو نگه نداشتين
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فرياد من شکايت يه روح بي قراره
روحي که خسته از همه زخمي روزگاره
گلايه من از شما حکايت خودم نيست
براي من که از شما سوختن و گم شدن نيست
اگه عشقي نباشه آدمي نيست
اگه آدم نباشه زندگي نيست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگي نيست
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهاي مردم دنيا
آهاي مردم دنيا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

وقتی می یای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسه
هر چی که جادس رو زمین به سینه من می رسه
آآآآآآآآآآآی
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام می رسم
به هر چی میخوام می رسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم ؟
گلهای خابالودرو واسه کی بيدار بکنم ؟
دسته کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه ؟
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه ؟
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام می رسم
به هر چی میخوام می رسم
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام می رسم
به هر چی میخوام می رسم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:16 PM توسط آوا و غزاله | |

دوست دارم بياي منو از اينجا ببري

با نگاهت منون تا اون ور دنيا  ببري

دوست دارم بدون قايق بياي اما مهربون

دسمو بگيري  تا لب دريا  ببري

داره پايز مي شه اما تو هنوز نيو مدي

وعده دادي كه منو تا شب يلدا ببري

نكنه راي تو را شكوفه هاي سيب زدن

نكنه موندي كه من رو نبري يا ببري

من ساده  رو بگو دلو سپردم دست تو

سرنوشتمو دادم به دست تو تا ببري




مي توانم نگه دارم دستي را چرا كه كسي دست مرا گرفته است وبه زندگي پيوندم داده است



پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم وگرنه مي شكنيم



هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر



گاه انچه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاري است زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد

"احمد شاملو"

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:15 AM توسط آوا و غزاله | |

حال من دست خودم نيست ديگه آروم نمي گيرم


دلم از كسي گرفته كه مي خوام براش بميرم


باز سرنوشت و انتهاي آشنايي بازلحظه هاي


غم انگيز جدايي باز اول راهو حس تلخ نرسيدن


پاي دنياي تو موندم مثل عاشقاي عالم تا منو


ببخشي  آخر تا دلت بسوزه كم كم


مثل اينه روبه رومه حس با تو بودن من


دارم از پيش تو مي رم عاشقي كن منو نشكن


صورت شما هم چون كتابي است كه مردم مي توانند از آن چيز هاي عجيبي بخوانند


اين قانون طبيت است هركس به تنهاي نمي تواند خوش بخت باشد بلكه خوشبختي وسعادت را بايد در سعادت و خوش بختي ديگران جست و جو كرد


دوستي نعمت گران بهايي است كه خوش بختي را دو برابر مي كند و به بد بختي تخفيف مي دهد

"شكسپير"



نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:37 AM توسط آوا و غزاله | |

چه بسازي چه نسازي دل من كوك با سازت
همه ي اوج غرورم سهم قلب بي نيازت
حال من خوبه با عشقت گرچه دورم از وصالت
واسه من كافي رويات واسه من بسه خيالت
آرزوم بودن كنارت حتي يك لحظه تو خوابه
چه بپرسي چه نپرسي چشم من پر از جوابه
جاتو هيچكس نمي گيره توي اين قلب حقيرم
اگه باشم توي قلبت بدون از خوشي مي ميرم
چه بري تنهام بذاري چه بموني تو كنارم
عاشقانه من باهاتم من به قصه هات دچارم

عشق پرنده زيباي است كه تمناي اسارت دارد ولي از آسيب گريزان است

زيبا ترين كلمه بر لب بشريت كلمه ماذدر و زيبا ترين آوا آواي مادرم است

عشق انسان را هوشيار مي سازد عشق همچنان ماندگار خواهد بود و آثارش هرگز محو نخواهد شد


خداوند مشعلي از زيباي و دانايي در قلب تان به وديعت نهاده است. گناه است اگر بگذاريد خاموش شود وبه خاكستر بدل گردد

"جبران خليل جبران"



نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 5:10 PM توسط آوا و غزاله | |

مي خواهم بميرم نه اينكه قلبم از كا ر بيستد

وتنم سرد شود و با خاك يكسان شوم

ميخواهم بميرم نه اينكه هيچ صداي به گوشم نرسد

وهيچ خورشيدي بر من نتابد و از ديدن ستارگان كور باشم

مي خواهم به مرگي كاملا" غير عادي بميرم

مرگي شبيه بخار شدن آب رويدن دانه غروب خورشيد

ابري شدن آسمان مي خواهم نيست شوم

تا در دنياي ديگري ظاهر شوم دنياي كه هنوز ان را نناميده ام

دنياي كه مزه آن را كاملا" نچشيده ام

دنياي شبيه عالم خيال كه در آن همه چيز عادي باشد

جر وحشت از نيستي جز درماندگي جز تنهاي

خدايا هرگز نمي گويم بياد دست مرا بگير عمريست گرفته اي مبادا رها كني


ترچيه مي دم در خيابان با كفش هايم بروم وبه خدا فكر كنم تا اين كه به مسجد بروم و به كفش هايم فكر كنم


لحظه ها را گذرانديم كه به خوشبختي برسيم غافل از انكه ان لحظه ها ه همان خوشبختي بودن


خداوندا تو نمي داني انسان بودن در اين دنيا چه دشوار است چه زجري مي كشد انكس كه انسان است و از احساس سر شار است

دكتر شريعتي

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 1:35 AM توسط آوا و غزاله | |

ومي دانم كه روزي راحت وآزاد مي ميرم

نه مجنون نه خسرو همچنان فرهاد مي ميرم

ومي داني بي تو زير اين توفان تنهاي

شبي تنها تنها در حصار باد مي ميرم

اگر عمري سكوت من كليد حرفام شد

در آن يك لحظه با دنياي فرياد مي ميرم

فلاني عاقبت بنگر كه در تنهاي يكشب

رها عاشق آزاد واباد ميميرم

واخر خوب مي ماني ومي بيني

كه من در كوشه اي از نا كجا آباد مي ميرم


درون سينه اهي سرد دارم رخي پژمرد رنگي زرد دارم

نمي دانم عاشقم مستم چه هستم؟همي دانم دلي پر درد دارم

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 2:17 AM توسط آوا و غزاله | |

تنها نرو این راه  رفتن نیست
دنیای تو چیزی بجز من نیست

تو از خودت چیزی نمیدونی
تنها نرو... تنها نمیتونی

میری که با فکر ِ تو تنها شم
میری که همدرد ِ خودم باشم

تو آخر ِ راهو نمیدونی
تنها نرو... تنها نمیتونی

من حال این روزاتو میدونم
چیزی نگو چشماتو میخونم

این جاده تا وقتی نفس داره
چشماشو از تو بر نمیداره

من از هوای جاده دلگیرم
از فکرشم دلشوره میگیرم

این آینه توو فکر ِ شکستن نیست
باور نکن این صورت من نیست

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 11:39 PM توسط آوا و غزاله | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ